در انفقان جوانی، در آن روزهایی که «عشق» را می دیدم، می چشیدم، لمسی می کردم، با همه ی وجود می خواندم و بعد... سال ها بعد... او هم مرا صدا زد. فهمیدم که من، تنها سوخته ی پریشان حال طوفان آتشین عشق نیستم. اما از روزهایی گذشتم، شب هایی را سحر کردم، خیابان هایی را گز کردم و دوستانی یافتم که از اثرات آنها، احساساتی به من روی آورد که جز با نوشتن، نوشتن و نوشتن، نمی توانستم خودم را تسکین دهم. هلال ماه، خط کشی اتوبان، عبور ردگذری که او را نمیشناختم، شیون زنی ناشناسی در ظهر آفتابی خواب آلود... همه و همه مرا به نوشتن وا میداشت. و حتی خود نوشتن، مرا به نوشتن در آورد.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی