خرید بک لینک

ظرف سالاد و وسط میز گذاشتم. نگاه آخر و به میز شامم انداختم. همه چی تکمیل بود. برای بار صدم نگاهم روی ساعت دیواری آشپزخ و نه افتاد. پس چرا نمی اومد ؟! دلم به شور افتاده بود.
به سمت تلفن رفتم. شمارش و گرفتم. برای بار پنجم!
– دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد. . .
منتظر بقیش نشدم. کلافه تلفن و قطع کردم. صدای آریا افکار بد و از سرم بیرون کرد.
– مامان گشنمه.
نگاهی به صورت معصوم پسرک ۶ سالم انداختم. سعی کردم بر خلاف نگرانیم به صورتش لبخند بزنم. گفتم:
– میز و چیدم عزیزم. الان برات غذا میکشم.
به سمت آشپزخ و نه رفتم. آریا دنبالم میومد. روی صندلی نشست. نگاهم دوباره روی ساعت چرخید ۹:۱۵ رو نشون میداد. نفسم و بیرون دادم. برای آریا غذا کشیدم. با ولع مشغول خوردن شد. کنارش نشستم و نگاهم و بهش دوختم. نگاه کردن بهش خوب بود! همه ی نگرانیام و از بین میبرد. همینجور که تند تند غذا میخورد گفت:
– مامانی تو غذا نمیخوری؟
– الان گشنم نیست عزیزم. بابا که اومد با اون میخورم.
چیز دیگه ای نگفت. تلفن زنگ خورد. با عجله به سمتش رفتم. حتما خودش بود. پر هیجان و خوشحال گفتم:
– الو؟
صدای نیوشا همه ی خوشحالیم و ازم گرفت. شُل شدم و روی مبل افتادم.
– سلام. نمیدونستم با شنیدن صدام انقدر خوشحال میشی.
– سلام. چیزی شده؟ این وقت شب زنگ زدی؟
– پس کجا رفت اون همه هیجان؟
– نیوشا بگو کار دارم.
– چی شده ؟! با آقاتون دعوات شده؟!
آقاتون و از قصد کشیده و منظور دار گفت. خنده ای بی اختیار روی لبام نشست گفتم:
– نه بابا اصلا هنوز خ و نه نیومده!
– وای نازک نارنجی. نترس میاد. هنوز ساعت ۱۰ هم نشده. پاشو برو از اون قهوه های معرکت درست کن یه فنجون بخور رو فُرم میای!
بحث و عوض کردم. گفتم:
– چیزی شده؟!
– نه میخواستم بگم پنجشنبه همه خونه ی منن. میای؟!
– چه ساعتی؟
– صبح تا عصر دیگه. واسه ناهار.
– پنجشنبه صبح آریا کلاس زبان داره. نمیدونم. حالا ببینم چی میشه.
– پس باباش چه کارست؟! بذار یه روز پدر و پسر خلوت کنن با هم. بیا خوش میگذره.
– باشه. حالا خبر میدم.
– پس منتظر تماست میمونم.
– باشه. فعلا.
گوشی و قطع کردم. نگاهم به تلفن بی سیمی که توی دستم بود افتاد. دوباره شمارش و گرفتم:
– دستگاه مشترک مورد. . .

برچسب: نویسنده: رضا رضوی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 5:13

صفحه بندی