هوای گرم به صورتم خورد. چشمانم را باز کردم.
هنوز در آغوشش بودم و صورتش بالای صورتم قرار داشت.
در خانه بودیم. مرا روی تخت گذاشت.
بیشتر از این نتوانستم تحمل کنم.
نیم خیز شدم و کمی سرم را خم کردم و روی زمین و دقیقا کنارپای او بالا آوردم.
بعد هم آن چنانی ضعفی پیدا کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم.
چشمانم سیاهی می رفت و معده ام به شدت درد می کرد.
دستم را روی شکم ام گذاشتم و از ته دل ناله کردم.
کنارم نشست و با ملایمت مرا روی تخت خواباند و دهانم را تمیز کرد
برخاست و چند دقیقه ایی مرا تنها گذاشت. به سقف خیره شدم.
این سقف مدرن و دارای نور پردازی جدید، متعلق به خانه ما نبود.
دوباره کنارم نشست. سرم را بلند کرد و کمی از تخت فاصله داد.
عق زدم و دوباره چرخیدم تا بالا بیاورم.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی