خرید بک لینک

این رمان توسط کاربری به نام مهرنوش نوشته شده است.

اشکم همینطوری پایین میومد .با دست بسته ام اشکم رو پاک کردم. نباید گریه میکردم. یه نفس بلند کشیدم. از این که فهمیدم امیر حالش خوبه خدا رو شکر کردم.
صدای داد و فریاد امیر و مهندس وحدت میومد. اما لحظه ای بعد صدای امیر قطع شد و صداهای نامفهومی میومد. معلوم بود که دهنش رو با یه چیزی بستن.
همینطور فین فین میکردم که چشمم به تلفن افتاد. میخواستم بلند بشم که مهندس وحدت و حسن اومدن بیرون و در اتاق رو بستن.
مهندس وحدت داد زد: ببین چه گندی زدی؟
– من که گفتم جریان چی شد.
-آخه احمق یک ساعت دیگه صبر میکردی بعد اون غلط رو میکردی.
-آخه من از این خانوم وقتی که داشت میرفت پرسیدم همه رفتن اون هم گفت همه رفتن.
-حسن خفه شو. من نمیدونم چرا به تو کله خر اطمینان کردم. به فرض هم که این گفته باشه تو نباید اول چک میکردی؟
-چک کردم آقا. کسی نبود. نمیدونم چطوری سر و کله اش پیدا شد.

برچسب: نویسنده: رضا رضوی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:10

صفحه بندی