کتاب رمان لیلی ترینم به قلم راضیه درویش زاده، زندگی عاشقانه ی دختری را روایت می کند که 7 سال درگیر عشق بزرگی است؛ ولی هر بار به شکلی از آن زخم می خورد.
تا اینکه بالاخره یک روز او روی خوش این عشق را می بیند و روزهای خوب می رسند. اما این عشق زیاد دوام نمی آورد و خیلی زود همه چیز به هم می خورد و یلدا با دلی شکسته و دنیایی سوال باقی می ماند.
در بخشی از کتاب رمان لیلی ترینم می خوانیم:
با هیجان دستم رو زیر چوونم گذاشتم و با لذت به نقطه ی از رو به روم زل زدم و به اقیانوسی از زمان گذشته پرت شدم. درست 6 سال قبل.
- الو دلارام کجایی؟…….. من رسیدم مدرسه، تو کجایی؟
هم زمان سر ایستگاه ایستادم و گفتم:
- منتظر اتوبوسم.
-باشه پس سریع بیا.
-اوکی فعلاً.
گوشی رو قطع کردم و به اطراف نگاه کردم، یاد حرف یسنا افتادم.
- یلدا پسری سر ایستگاه هست باید ببینیش اول از هر چیزی قدش رو می بینی بعد خودش رو، لامصب دو متر رو رد کرده.
از یاد حرف یسنا که چقدر با آب و تاب تعریف می کرد خنده ام گرفت، سرم رو برگردوندم و به اطراف نگاه کردم تا شاید پسره افسانه ی، یسنا رو ببینم که…
نگاه خیره اش به چشم هام، لبخند ملیحی روی لبش و….
واسه لحظه ای حس کردم قلبم نزد، هول شدم و سریع یک قدم عقب رفتم.
نمی دونم چم شده بود که نمی تونستم نگاهم رو از اون نگاه خاص و پر آرامشش بگیریم.
خیره خیره با یک نگاهی متفاوت و خاص نگاهم می کرد، انگار اونم مثل من شده بود و نمی تونست نگاهش رو ازم بگیره که…
وای یلدا بسه، دیوونه شدی با نگاهت پسر مردم رو خوردی لامصب چه قدی هم…
به سرعت دوباره برگشتم سمتش، نگاه کلی به قدش انداختم وای نه!
این خودشه همونی که یسنا گفته بود. تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه قدر بد برگشتم سمتش و دارم نگاه می کنم، خجالت زده سرم رو پایین انداختم و لبم رو گزیدم.
لحظه ی آخر لبخندش رو دیدم که عجیب به دلم نشست.
لبخندش و نگاهش یه معصومیت خاصی داشت که از همه متفاوتش کرده بود.
سعی کردم دیگه نگاهش نکنم اما مگه می شد؟ تا اومدن سرویس صد بار برگشتم و نگاهش کردم که هر دفعه می دیدم نگاهش روی منه.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی