خرید بک لینک

کتاب رمان بغض شب اثری عاشقانه به قلم پروانه قدیمی، روایتی دلنشین و زیبا از دخترانه های دخترک معصومی در میان خانواده ای معمولی است که برای شادمانی تنها دارایی با ارزش زندگی اش یعنی مادرش و به دلخواه او در رشته ی دندانپزشکی در شهری دیگر به تحصیل می پردازد. در این میان در جشن ازدواج دختر خاله اش می فهمد که اقوام دیگری نیز دارد که او از وجودشان خبر نداشته است.

در بخشی از کتاب رمان بغض شب می خوانیم:

نگاه پر از نگرانی اش را به صورت سیمین دوخت. دل توی دلش نبود. با خودش زمزمه کرد؛
خدایا، چرا امروز درد مردم آزاری گریبان این دختر رو گرفته ست؟
با حرص به صورت بی خیال دختر خاله اش نگاه کرد؛ و غرید؛
تو رو خدا سیمین. اون خیار وامونده رو ول کن؛ و بگو جواب کنکور چی شد؟
ای کاش خودم روزنامه می خریدم؛ و به امید دیوونه ای مثل تو نمی موندم.
سیمین ابروهایش را در هم کشید؛ و حق به جانب، خیارش را خرچ، خرچ، جوید؛
من رو باش، که از اون سر شهر به خاطر توی بی چشم و رو اومدم اینجا. می تونستم همون پای تلفن خبر قبول نشدنت رو بدم.
اما دلم نیومد؛ توی این موقعیت تنهات بذارم. خبر مرگم یه دختر خاله ی خل و چل که بیشتر ندارم. اگه با شنیدن خبر سکته می کردی؛ خوب من بدبخت بی دختر خاله می شدم. خونت هم می افتاد گردنم!

مات و مبهوت، به حرفای صد من یه غاز سیمین گوش می کرد؛ و لب می گزید. تنش لمس شده بود؛ از استرس زیاد. خودش را لعنت می کرد؛ که بیشتر تلاش نکرده بود. در دل برای ناکامی اش در کنکور، به خودش ناسزا می داد.
با نا امیدی سرش را پایین انداخت؛ و انگشت هایش را در هم گره کرد. بغض کرده بود؛ و دلش می خواست گریه کند. دو سال تمام جان کنده، و درس خوانده بود. آخرش هم این شد. دلش برای مادر بیچاره اش می سوخت؛ که به قبولی او امید داشت.
بی اختیار اشک هایش سرازیر شدند. سیمین که غریبه نبود. هر چند غریبه هم بود؛ فرقی نمی کرد باز هم نمی توانست؛ این همه بغض را تحمل کند. صورتش را میان دست هایش پنهان کرد؛ و زار زد.

برچسب: نویسنده: رضا رضوی تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 16:12

صفحه بندی