خرید بک لینک

کتاب رمان گرگ سیاه به قلم نرگس واثق، اثری عاشقانه و پلیسی درباره ی زندگی سرگردی است که بعد از رفتن به مأموریتی خیلی بزرگ، زندگی اش رنگی دیگر به خود می گیرد. او در این مأموریت با حقایقی آشنا می شود که مسیرش را عوض می کند.

در بخشی از کتاب رمان گرگ سیاه می خوانیم:

دو روز از آن روز گذشت هیچ کسی دیگه دنبالم نیومد. نه آبی، نه غذایی امروز از سر صبح آب هم نخورده بودم. ساعت رو هم نمی دونستم فقط از تاریکی اتاق تشخیص داده می تونستم شب شده. بی حال روی تخت جا به جا شدم حتی حال نداشتم دستم رو هم تکان بدم. صدای چرخش کلید توی در اومد نمی دونستم خوشحال باشم یا گریه کنم.

پشتم به در بود این که کی اومد داخل رو نمی دونستم. صدای قدم هایی که تخت رو دور زد و پشت بندش چهرهی ماهان نمایان شد. با غرور خاصی گفت:
- خوبی سرگرد تابان؟
چشم هام شد قد توپ این از کجا فهمید؟
- چشم هات رو بزرگ نکن بهت گفتم ماهان کاری رو که بخواد انجام می ده!

با اشاره ی چشم گفتم کمی نزدیک بیاد. سرش رو نزدیکم کرد با صدای دروگه و بی حال گفتم:
- همه چیز رو در مورد من فهمیدی؟
با غرور گفت:
- آره همه چیز!
پوزخند بی حالی زدم و گفتم:
- پس به درک!

برچسب: نویسنده: رضا رضوی تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 16:12

صفحه بندی