خرید بک لینک

کتاب رمان آشوب مغز اثر مرضیه گلچی، درباره ی داستان بهادر و هانیه است که بعد از عقد به هم دل می بندند. طی اتفاقات و تهمت هایی که به بهادر می زنند، هانیه دلسرد می شود و…

در بخشی از کتاب رمان آشوب مغز می خوانیم:

دوری از تو سخت است.
سخت تر از کندن کوه، سخت تر از آوارگی های پس از زمین لرزه…
اما آسان تر از گریه کردن های من است. آسوده تر از بی خوابی های شبانه است.
کاش می ماندی تا کوه را در سه شب برایت پودر کنم.
کاش بمانی تا این خانه ی تنهایی را بلرزانم و فرو ریزم و خانه ای دو نفره از عشق بسازیم.
اما تو می روی و هر گام که برمی داری، امیدم رفته رفته، ذره ذره، قدم به قدم می رود…
نرو! همراهم بمان؛ تا ابد، تا همیشه…
بگذار عشقی ابدی داشته باشیم…

تو چشمای بابا زل زدم و قاطعانه گفتم: من دوست دارم با عشق و علاقه ازدواج کنم. 
بابا: ازدواج که بکنی، عشق و علاقه خودش به وجود میاد. 
و اگر نیومد؟
بابا: نمی دونم ولی فکرات رو بکن. باید برای خودت زندگی ای دست و پاکنی. 
من زندگیم رو دست و پا کردم؛ شرکت، ماشین، خونه، پول، کار و سفر های خارجی. 
بابا: اینی که تو فکر می کنی زندگیه فقط بخشی از زندگیه؛ زندگی یعنی خوشی، لبخند، همسر، بچه و مادر و پدر. 
خب راستش به ازدواج فکر کردم. 
بابا موشکافانه نگام کرد و گفت: خب؟
محکم و جدی گفتم: نظرم مثبته ولی باید اول کارهام تموم شه بعد یه مشغله جدید برای خودم درست کنم. 
بابا لبخندی زد و گفت: خوبه، پس به مامانت بگم برات دنبال یه دختر خوب و خوشگل بگرده.

برچسب: نویسنده: رضا رضوی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 17:47

صفحه بندی