کتاب رمان تزویر درباره ی پسر ساده ای به نام فرزاد است که در شهر کوچکی زندگی می کند و چون پدرش شخص سرشناسی محسوب می شود، همیشه از جنس مخالف فاصله می گیرد. او سرانجام به دخترخاله اش ابراز علاقه می کند ولی با جواب منفی مواجه می شود و خانواده اش را در این قضیه مقصر می داند. کم کم زمینه برای ورود دختری که خود و خانواده اش خوشنام نیستند مهیا می شود. نیره از سادگی فرزاد سوء استفاده می کند و او را به دام می اندازد.
در بخشی از کتاب رمان تزویر می خوانیم:
در روز شاید چهار یا پنج نامه تایپ می کرد که نشون دهنده ی این باشه تو این اداره پول یا مفت نمی گیره کار مفیدی انجام می ده! وقتی هم که منتظر بود تا نامه بیارن با بازی که خودش رو سیستم نصب کرده بود، البته پنهان بود خودش رو مشغول می کرد. بعضی اوقات هم تو آروزهای دور و درازش که بعضاً به نظرش ناممکن می اومدند، غرق می شد. یکی دوتا از این آرزو ها خیلی شدیدتر خودشون رو نمایان می کردند و باعث خیال پردازیش می شدند.
یکی از آرزوهاش این بود که از این اتاق خلاصی پیدا کنه و با ارتقاء شغل به طبقه بالا بره و حداقل منشی مدیرعامل بشه؛مزیتش این بود که با مهندس ها و ارباب رجوع ها سر و کار بیشتری داشت شاید فرجی می شد بختش هم باز می شد. خودش می دونست که سی رو رد کرده و اینو هم می دونست که قیافه خوبی هم نداره؛ از شانس خوشکلش هم جایی استخدام شده بود که حتی اجازه زدن یه رژ ساده هم نداشت. البته که منشی های طبقه بالا از این قانون مستثنی بودند.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی