کتاب رمان ناسور اثر نیلوفر قنبری، درباره ی ماجرای دختری است که به خاطر درگیر شدن با حاج رضا، پدر شوهری که گذشته ای تاریک و رازی مخوف دارد؛ سرنوشت خودش و دیگران را تغییر می دهد.
در بخشی از کتاب رمان ناسور می خوانیم:
خودش را کشان کشان به پنجره ی بخار گرفته و کوچک اتاق رساند. با آستین لباسش بخار روی شیشه را پاک کرد و نگاهی گذرا به آسمان گرفته و سرد زمستانی انداخت. باد به شدت می ورزید گویی می خواست هر چه سر راهش بود را با خودش بکند و ببرد. دل گرفته ی آسمان هم قصد باریدن داشت. به نظر غروب از آن غروب ها که دلش می خواست با ماجونش کنار هم بنشنید دو تا فنجان چای داغ و شیرینی های خانگی که ماجون با دستان چروکیده ی خودش پخته بود را با خوشی بخورند و ماجون از روزهای خوب قدیم و جوانیش و از روزهای عاشقش که با پدر جان به حرف هایش گوش کند.
اما حیف که خیلی از خانه دور بود نگاهی به حیاط خانه انداخت. شیلان داشت کنار حوض وسط حیاط که مثل بازار شام شلوغ و به هم ریخته بود توی تشتی مسی لباس می شست. هیچ معلوم نبود توی آن باد و طوفان چه نیازی به شستن آن همه لباس بود. طوری به آن ها چنگ می زد گویی با آن ها سر جنگ دارد. البته که حق داشت دلش پر بود و از ترس شوهر نامردش و یا شاید هم از ترس آبروریزی جلوی همسایه های دیوار به دیوارشان...
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی