کتاب رمان آخرش قشنگه اثری عاشقانه و جذاب است. فکر نکنم عمیق دیده باشید. خبر داده اند فصل عشق جوری عاشقت می کند که حسابی در دلت رد عشق بماند. می گویند عشق جادوگر است و بسیار قشنگ جادو می کند. می گویند آنقدر آخرش قشنگ است که هیچ مجنونی بی لیلی نمی ماند و فرهاد از غمش کوه نمی کند. همیشه در مغزمان فرو کرده اند که آخر قصه های عاشقانه با غصه تمام می شود، ولی این بار آخرش قشنگ است.
در بخشی از کتاب رمان آخرش قشنگه می خوانیم:
دردهات یه عالمه بشه چیکار می کنی؟؟؟
به این فکر کردی؟؟؟
وقتی یه عالمه درد رو سرت بریزه چکار می کنی؟؟؟
وقتی از سایه ات وحشت کنی تا حالا شده دلت درد بگیره؟؟؟
من این روزها دلم اندازه یک دنیا درد می کنه ها، تاحالا شده بنشینی و واسه خودت و آرزو هات گریه کنی؟؟؟
نمی گم بابا ندارم و سر راهی هستم نمی گم بچه یه خانواده بی پول هستم نمی گم محبت ندیدم نمی گم که بهترین چیزها واسم فراهم نبود و هست ولی اینو می گم که من درد دارم. سایه درد داره.
کسی که دیگه زنده نیست.
کسی که هویتش رو توی پونزده سالگیش از دست داده کسی که حالا بیست و سه سالشه و می خنده. می خنده تا صدای خنده هاش همه شهر رو پر کنه. می خنده تا از ضعیف بودنش کسی با خبر نشه کسی که راحت عاشق شد. آخه عقل داشت مگه؟؟؟
مگه عشق واسه کسی عقل می گذاره؟؟؟ وقتی یه عالمه ضربه به روح و جسمت خورده بشه وقتی تو پونزده سالگی صاحب بچه بشی معلومه می میری و من مردم. این ها اسمش چیه؟؟؟حتماْ درده دیگه.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی