خرید بک لینک

کتاب رمان در انتظار آرامش داستان برهم خوردن نامزدی دو عاشق؛ یکی تن به ازدواجی می دهد ناخواسته و دیگری به کینه تن می دهد. هر دو دست آویز می سازند تا درکار کسی که باعث این هجران است نفوذ کنند و حق خود را بگیرند.

در قسمتی از رمان در انتظار آرامش می خوانید:

_ ترانه من نمی تونم با تو ادامه بدم.
لبخند از روی لب هایم پر کشید و روح از تنم.
سرچرخاندم و در جستجوی اندکی مزاح به نیم رخش خیره شدم.
جدی بود؛ اما همیشه همین بود.
لبخند زدم و با دو انگشت شست و سبابه بینی اش را فشردم.
_ حتی شوخیش هم زشتِ آقا.
دست بلند کرد و دستم را پس زد.
_ شوخی نمی کنم.
صدای گرفته اش و سیبک گلوی لرزانش نشان از بغض عصیانگر مردانه می داد.
دیدم تار شد و ساعدش را با دو دست گرفتم.
_ امیر...
_ سخت ترش نکن ترانه، فقط برو، چون میرم!
دستش را از دستانم خارج کرد و روی فرمان گذاشت.
_ سخت ترش نکن

برچسب: نویسنده: رضا رضوی تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی