کتاب بودنت هست داستان دختری به نام خورشید، یک نوجوان روستایی است. خورشید زخم عمیقی به دل دارد. این رمان درباره قصه ی ازدواج او با حبیب، پزشک تهرانی است که یک اتفاق شاید عجیب باعث آشنایی و پیوند آن ها می شود. روزی، حبیب می رود و وقتی برمی گردد دیگه آن حبیب قبلی نیست.
در قسمتی از رمان بودنت هست می خوانید:
مردانه او را در آغوش می گیرد و ضربه ای به پشتش می زند: سلام داماد خان جان! عید تو هم مبارک!
سپیده هم امیرعلیِ خوابیده در بغلش را بالاتر می کشد و لبخند به لب می گوید: سلام داداش! خوبی؟! عیدت مبارک!
حبیب خنده به لب دروازه را می بندد: سلام آبجی! شکر... تو خوبی؟
با ابرو به پسرکِ خوابیده اشاره می زند و لبخندش دندان نما می شود: این پهلوون پنبه ت خوبه؟ عید تو هم مبارک آبجی جان! سال خوبی داشته باشی.
آرام آرام حیاط را طی می کنند و احوالپرسی هایشان را ادامه می دهند. حبیب به زور امیرعلی را از سپیده می گیرد و گونهٔ تپل و سبزهٔ پسرکِ ده / یازده ماهه را محکم می بوسد و او را از خواب خرگوشی اش بیدار می کند. مَش حیدر و سیمین خانوم، به همراه سهراب و سمیرای چادر به سر به استقبال آن ها می آیند. همگی خندان و با مهربانی احوالپرسی کرده، یکدیگر را در آغوش می گیرند و عید مبارکی می گویند.
حبیب امیرعلی گریان را روی دستش می گیرد و بالا می برد و سپیده کلافه می نالد: ای داداش! بیدارش کردی دیگه مگه آروم میگیره؟!
حبیب می خندد و می خواهد جوابِ او را بدهد که برق ها قطع می شوند و وضعیت قرمز اعلام می شود. همه نگران و هول زده و به سرعت به سمت زیر زمین می دوند.
برچسب:
نویسنده: رضا رضوی