دانلود کتاب رمان آوای نگاهت

ساخت وبلاگ
چکیده : کتاب رمان آوای نگاهت اثری متفاوت به قلم... با عنوان : دانلود کتاب رمان آوای نگاهت بخوانید :

  کتاب     رمان     آوای     نگاهت   اثری متفاوت به قلم زهرا علیپور که سرشار از احساس و عشق است و در آن طعم تلخ مشکلات هم چشیده می‌شود.

این کتاب ماجرای دختری نابیناست. خواننده وقتی وارد دنیای این رمان می‌شود تمام زندگی دختر داستان را حس می‌کند.
مانند او نابینا می‌شود، همه چیز را لمس، بو و حس می‌کند… و همین‌طور عشق را… و اینکه عاشقانه‌های یک دختر نابینا چگونه است؟

در بخشی از کتاب رمان آوای نگاهت می‌خوانیم:

از اتاق خارج شدم و در را بستم.. آرام آرام روی پارکت‌های سر سالن قدم برداشتم.
به پله‌ها که رسیدم برای پایین رفتن به نرده چوبی تکیه کردم و پا روی طبقه به طبقه پله گذاشتم..
به پایین پله‌ها که رسیدم لبخندی مهمان لب هایم شد..
رسیدم!
داشتم با خودم فکر می‌کردم که از سمت راست بروم یا سمت چپ تا ستاره را صدا بزنم..
کلافه و ناامید سرم را پایین انداختم..
همین که خواستم مایل بشم سمت چپ صدای باز و بسته شدن درب سالن آمد و خبر از آنکه کمک‌رسانی برایم امداد شد..
صدای قدم‌هایی که روی زمین کشیده می‌شد و انگاری لنگ می‌زد از سمت راست به گوشم خورد..
گوش‌هایم را تیز کردم.. صدای نفس‌های مردانه‌ای که در گوشم پیچید.. خیالم راحت شد.. البته تا حدودی..
سینا بود.. برادر خوش‌گذران و بی‌فکر من..

با لبخندی زیر لب سلام کردم و تنها پاسخم از سوی سینا سلامی آرام و بی‌حوصله که به سختی شنیده می‌شد بود..
صدای قدم هایش روی پله که از من دور می‌شد شعله ناامیدی را در دلم روشن کرد..
در اتاقش محکم به هم کوبیده شد..
نفسم را به آرامی سر دادم و با ولوم بلندتری ستاره را صدا زدم:
- ستاره
صدای عقب کشیده شدن صندلی میز نهارخوری از رو به رو که امد سرم را به سمت شخص بلند شده از پشت میز مایل کردم.
حتماً ستاره بود و من متوجه حضور او نبودم و عادت ستاره بود که خود را در دنیای من مبهم نشان دهد..
صدای پرحرص ستاره که نزدیک می‌شد با آن کفشهای تق تق مانندش..
نفس‌های عصبی و تندش به صورتم می‌خورد..
انگاری شاکی بود..
مثل همیشه..

با مظلومیتی که ذاتی درونم غوغا بود گفتم:
- آبجی.. امروز میای مدرسه خودتو نشون بدی؟باید اولیاء بیان مدرسه..
صدای پوزخند عصبی مریم توی سرم اکو داد که نه.. هرگز!
مریم تق‌تق‌کنان از من دور می‌شد و شانه من مانند این بود که زیر آن تق‌تقی‌هایش خورد می‌شد..
صدای تق‌تقش قطع شد.. قلبم آماده نبرد شد.. نه برای جنگ.. برای سکوت و صبر…

...
نویسنده : رضا رضوی بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 21:15