دانلود کتاب رمان شب نیلوفری

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

کتاب رمان شب نیلوفری به قلم رویا خسرونجدی روایتگر داستان پسری است که عاشق دختری می‌شود و برادر بزرگش با این ازدواج مخالفت می‌کند چون در گذشته عشقی نافرجام داشته، تا اینکه...

در بخشی از کتاب رمان شب نیلوفری می‌خوانیم:

آن شب می‌دانست باران می‌آید و به شدت بی‌تاب و بی‌قرار بود. در یک اقدام احمقانه سر‌خود، سوسن را به منزل شکوه خانم دعوت کرده بود و از او خواسته بود بگوید برای دیدن مهرناز به منزل ماکان آمده. باران از غروب آمده بود اما حتی زنگ طبقه دوم را نزد. شکوه خانم به بالا تلفن کرد و به مهرناز خبر آمدن باران را داد و او بلافاصله به منزل شکوه خانم رفت. سوسن اما به شدت به ماکان توصیه کرد تا زمانی که باران غرورش را زیر پا نگذارده و به دنبالش نیامده، پایین نیاید. اگر چه هم سوسن، هم مهرناز و هم ماکان می‌دانستند که باران هرگز از آن پله‌ها بالا نخواهد آمد.

نزدیک شام بود که صدای زنگ در ماکان را مجبور به برخاستن کرد. در را که باز کرد تمام تنش لرزید. باران با لبخندی آرام پشت در ایستاده بود. صورتش را آرایشی ملایم جذاب‌تر کرده بود و لباس خوش دوختی اندامش را از همیشه زیباتر نشان می‌داد. لحظاتی در سکوت گذشت تا این که ترنم صدای باران بعد از مدت‌ها گوشش را پر کرد:

- سلام، خوبی؟

باز همان دو کلمه ساده همیشگی که آرامش ظاهری وجود ماکان را به طوفان می‌کشید. آن‌قدر گیج و گنگ بود که نتوانست پاسخ بدهد. باز صدای باران دلش را لرزاند.

- مهرناز گفت قهر کردی و گفتی تا من نیام دنبالت نمیای پایین. مگه من صاحبخونه‌ام؟ فراموش کردی که من خودمم
مهمانم؟

ماکان باز هم حرفی برای گفتن نداشت. اصلا تمام سی و دو حرف فارسی را گم کرده بود تا چه رسد به کلمات و جملات.

- خیلی خب حالا که اومدم دنبالت، پس زود بیا پایین که می‌خوایم شام بخوریم.

باران با حرکتی زیبا سر خم کرد و از او رو گرداند و به سوی پله‌ها رفت....

...
نویسنده : رضا رضوی بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:22