دانلود کتاب رمان خاک تپنده

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

کتاب رمان خاک تپنده به قلم سحر موتورچی داستان زندگی پسری به نام حبیب را روایت می‌کند که در بحبوحه‌ی جنگ ایران و عراق مجبور سعی در راضی کردن خانواده‌اش برای ترک شهر دارد اما...

در بخشی از کتاب خاک تپنده می‌خوانیم:

دخترخاله‌اش عبای بلندی پوشیده بود که از شدت بلندی بر زمین کشیده می‌شد. معلوم بود به سرعت چیزی بر سر خود انداخته و بیرون دویده. با دست عبا را زیر چانه‌اش گرفته بود و سیاهی عبا صورتش را قاب گرفته بود. صورت گندم‌گون و ظریف او را با چشمانی هلالی و مشکی رنگش که گویی می‌خندید و او همیشه حتی زمانی که بسیار کوچک بود، عاشق لبخند این چشم‌ها شده بود و گر گرفتن گونه‌هایش را حس کرد.

لبخند چشم‌های آلا وسعت بیشتری یافت و این چشم‌ها هلال باریک‌تری گشتند. حبیب دانست باز هم روشنی پوستش رسوایش کرده و به سرعت سر به زیر انداخت و آهسته گفت: «ها» و به خود قول داد دیگر سرش را بالا نیاورد.

- داری کجا می‌ری؟ اونم با ای... .

و به ساکش اشاره کرد:

- یکم با بچه‌های مسجد سرمون شلوغه... نمی‌تونم هر شب بیام خونه واسه همین به مقدار خرت و پرت بردم.

- آقام فردا داره راهی‌مون می‌کنه بریم آبادان. بعدش اگه اوضاع آروم نشد بوشهر خونه‌ی خاله‌ی آقام.

دستی نامرئی به صورت حبیب سیلی زد و نگاهش بی‌اختیار به صورت آلا دوخته شده

- بوشهر؟!

-‌ها مو شیرینی خورده‌ی تو هستم. نمی‌خوای به آقام چیزی بگی؟ بگو راضی نیستی مو برم بوشهر. مو بوشهر، تو اینجا. معلوم نیست کی باز هم بتونیم هم رو ببینیم اگه با آقام حرف بزنی شاید راضی به موندنم بشه...

...
نویسنده : رضا رضوی بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1397 ساعت: 18:26